تبليغاتX
 از تو چه پنهون ...

به نام خدایی که ...

"بزن به شیشه بفهمان که سنگ یعنی چه"  

بهار هم تموم شد. خیلی دلم می خواد بعد این همه مدت حرف بزنم... داد بزنم ... اما ...  

 

 

به نام خدایی که زن ندارد

و اگر نان هم نباشد

غصه می خورد

و سیر می شود

درست مثل ما

که نان نداریم

و آب هم

و تا دلتان بخواهد غصه می خوریم .

به نام خدایی که حرف ندارد

این روزهایی که مناره ها را

بلند تر از بخت آدم ها می سازند

و ما که انتظار را بلند بلند نفس می کشیم

تا ببیفتد اتفاقی که معجزه است

و به همه مان یک کاشی از مناره ها برسد

و یک حوض کوچک

 دریا

و یک سنگریزه

کوه.

به نام خدایی که زن ندارد

و نمی داند که زن ها دلشان النگو می خواهد

و لباس نو دوست دارند

و مردهایی که

غریزه شان را کشته اند

و زنانشان را هم .

و خدایی که زن ندارد

شب ها

پتوی یک نفره اش را

 تا روی چانه اش بالا می کشد و فکر می کند

که چقدر خوشبخت است!


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


گالیله عاشقت شده بود و ...

مهتاب می شوی و دلم شور می زند

امشب که چشم هر چه پلنگست سمت توست

در من دوباره غیرتم آتش گرفته است

این چشم های هرزه ی بد مست سمت توست

 

من درد می کشم ، و تو که قرص کاملی

امشب اگر درون غزلهام حل شوی...

امشب اگر به جرعه ای از چشم روشنت

معجونی از نجابت و شیر و عسل شوی...

 

رویاست اینکه می شکند در ترانه ام

همراه بغض وحشی چشمم بدون تو

آنجا تو و ستاره و شب های کهکشان

این جا کسی دچار تو کم کم بدون تو ...

 

داری دلیل هرچه جنونست می شوی

یعنی دلیل خود کشی ما نهنگ ها

فردا که شهر درهمه جا چرخ می زند

در جستجوی قاتل ماهی قشنگ ها-

 

شاید تورا به جرم همین چشم ها و یا

اصلا به جرم ماه شدن در مدار دل

یا نه به جرم اینکه تو عاشق نمی شوی

حبست کند برای ابد در حصار دل

 

گالیله هم که رقص تو را دید کل کشید

او اولین نهنگ زمین بود کشته شد

آجر به آجر اسم تو را هی نوشت و بعد

مثل سه نقطه توی اوین بود کشته شد

 

گالیله عاشقت شده بود و نجوم؟ نه

هرشب برای چشم شما شعر می سرود

هی می نشستی از سر شب توی شعرهاش

دست از تمام وسعت شب ها کشیده بود

 

می دانم عاشقانه تو را روح گالیله

هر شب درون حجم خودش غرق می کند

حتی اگر برای شما خود کشی کنم

روح من و گالیله ی تو فرق می کند...

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت


هنوز منتظرم مثل روزهای نخست...

حضور حس عجیبی زنانه در بدنم

و هی به درد نبود تو مبتلا شدنم

و چله چله کشیدم خطوط تار تو را

به روی دار و نشستم تو را رقم بزنم

نبرد دائم من با سکوت تلخ اتاق

و هی نگاه تو را رج به رج گره زدنم

دوتا سفید تَ تق... یک ردیف میشی باز

ردیف خاطره هایت هدف گرفته تنم

گره گره مژه هایت نفس زنان اتاق

و مزه ی گس یک عصر جمعه در دهنم

تو رفته ای که بیایی و دار قالی که

تو را گرفته نبینی چطور می شکنم

هنوز منتظرم مثل روزهای نخست

ببین بزرگ شده گل به روی پیرهنم

 

 

 

رمان " شیدا "

نویسنده : سمیه صالحی

نمایشگاه کتاب تهران- غرفه ی انتشارات پرسمان

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


به بهانه ی ...

افتاد توی حنجره ام بغض و ناگهان یک لحظه بعد صاعقه باران مرا گرفت

مثل کبوتری که پرش را شکسته اند غربت درست گوشه ی ایوان مراگرفت

احساس می کنم که غریبم برای خود من سال هاست توی خودم گیج می خورم

آن روزها که از همه دنیا دلم برید آن روزها که غصه فراوان مرا گرفت

در ازدحام وحشی شهری جهنمی دائم به عمق سرد لجن دست و پا زدن

آنقدر توی وسوسه ی شهر گم شدم تا دست های حضرت شیطان مرا گرفت

من نقش اول همه ی قصه های تلخ شخصیت نخست سکانس خلافها

دست من و ضریح شما؟! خوب درست نیست وقتی که بوی خاکی انسان مرا گرفت

من هر شب از تمام دلم گرگ می شوم بیهوده سعی می کنی آدم نمی شوم

سرگیجه های وحشی یک گرگ آمد و یک لحظه بعد توی خیابان مرا گرفت

باران گرفته در حرمت ابر پشت ابر این دل کجا و گوشه ی امن حرم ببین

شیطان هنوز توی تنم راه می رود رد می شدم که عطر تو یک آن مرا گرفت


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت


"هو الطیف"

می خواهم بروم ...شاید برای همیشه....نمی دانم.شاید اگر حرفی بود و دلی که بنویسد دوباره  آمدم....

باید زودتر از این ها می رفتم.این روزها که نه دستی دستی را می گیرد و نه دلی  برای دلی می تپد و نه حتی کسی گوش می سپارد به حرف هایی که مثل خوره به جانت افتاده اند،چرا باید نوشت ؟ اصلا از چه باید نوشت؟

مگر جز این بود که آمدم تا حرف هایم را به گوشی برسانم و دردهایم را بلند بلند بنویسم تا چشمی که باید ببیند، ببیند و گوشی که باید بشنود ، بشنود. و بیاید و دست های کوچک شعرم را بگیرد . و .... مهم نیست ...

بگذار همه ی حرف های پشت خط،  بماند برای وقتی دیگر...

باید باور کنم که زمین با همه ی بدی ها وخوبی هایش مال من است.اگر روزها شیرین بودند شما را شریک شادی خواهم کرد و اگر تلخ گذشت همه اش برای خودم و شعرهایم...

با سپاس فراوان  از دات سا که شعر را می خواندند به خاطر خود شعر(کلاس سنتز را هیچگاه فراموش نخواهم کرد و حرف هایی که شاید فقط برای من گفته می شد...)استاد عزیزم سپاس به خاطر تمام محبت هایتان. سپاس...

تشکر می کنم از همه که آمدند ، خواندند ، نقد کردند، نقد نکردند، خندیدند، فحش دادند... از تمام آشنایان غریبه هم  ممنونم که حق دوستی را خووووب به جا آوردند.

اما  ممنونم از استادی که مجبورم کرد یاد بگیرم... نه تنها شعر را بلکه زندگی را ... درس هایی که تا زنده ام فراموششان نخوام کرد... (ما آسمان گردیم این جا جای ما نیست...)

(مثل خدا تنهای تنها بود و بی کس...)

و در آخر به یاد وجود پاکی که در تمام برگه هایم "هوالطیف" می خوانمش.

باید رفت.شاید روزی دیگر و جای دیگری یکدیگر را ببینیم دوست من!( خدایا چقدر حرف مونده تو گلوم!!! )

راستی حلال کنید

به امید دیدار

(پشت خط)

بووووووق................................بوووووووق..........................بووووووووق..............

................................

.......................

..............

..........

......

....

..

.

 

 

 

پایان.

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت


 

تنهاییم تا بی نهایت ضرب در چند؟

دنیا شبی آرام و بی غم تا سحر چند؟

چشمان حسرت دیده ام را می فروشم

قلب ترک دارم کنار چشم تر چند؟

پرواز در من مرده می آید به دنیا

یعنی قفس چند این شکسته بال و پر چند؟

دائم کسی در کوچه نان خشک می گفت

آقا بیا یک سفره خالی بی ثمر چند؟

آغوش گرم و خانه ای گرم و دلی گرم

دنیا تمام دلخوشی ها یک نظر چند؟

باید دل از دست کدامین غم بسوزد؟

این قلب کوچک نامسلمان، بخش بر چند؟


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


بادام های تلخ...

اینجا هوا همیشه پر از بوی خردل است

آوای سرفه توی سرم گشت می زند

خون از گلوی خاطره ها شره می کند

وقتی هوای خانه به سردشت می زند

 

  وقتی که سرفه سرفه امانم نمی دهد

دلتنگ یک تنفس آزاد می شوم

تعبیر خواب های پریشان مادرم

برگی که با سقوط در افتاد می شوم

 

از شعله شعله پر زدنم زجر می کشم

آتش بزن تمام مرا راحتم بکن 

بر تکه پاره های تنم دلخوشی چرا؟

فکری به حال این دل کم طاقتم بکن

 

مسموم این هوای همیشه جهنمم

من التهاب تاول یک شهر مرده ام

در من هنوز خاطره ها شیمیایی است

با اینکه توی تک تکشان دست برده ام

 

من مرده زاده می شوم از باغ مرده ای

آبستن همیشه ی بادام های تلخ

لطفا کسی بیاید و در باغ نیمه سوز

آبی زند به ریشه ی بادام های تلخ

 

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


آری همیشه راه گریزی فراهم است...

جا مانده روی تخت لباست به جای تو 

پیراهنی که شانه اش از گریه ام تر است

عطرت تمام خلوت من را گرفته است

دیگر تمام خانه ا زین بو معطر است

 

زل می زنم به عکس تو در قاب شیشه ای

یک لحظه غرق می شوی انگار در بخار

هی پلک می زنم که ببینم تو را ولی

باران گرفته توی نگاه من از قرار

 

باران گرفته خاطره هامان یکی یکی

سر می خورد به قالب دلگیر یک غزل

تنهایی ام درون خودم شعله می کشد

پیراهنت گرفته مرا تنگ در بغل

 

یوسف ترین که باشی از این جاده می روی

کنعان بگو کجای جهانت نشسته است

اصلا چه فرق می کند اینجا دوتا نگاه

یعقوب تر درون خودش می خورد شکست

 

یوسف همیشه راه گریزی فراهم است

"قسمت نبود باتو " ...بگو از قضا قدر...

قسمت همیشه خوب ترینش برای تو

سهم من از خزانه ی تقدیر چشم تر

 

تو می روی عزیز کسی می شوی و باز

کنعان همان اتاق سه در چار میشود

تاریخ بین خلوت من با لباس تو

دارد به جان چشم تو تکرار می شود

 

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت


نمی دونم ...

 

 دیگر چه فرق می کند

                    وقتی نباشم

                        کدام پیراهنت را می پوشی.

                             هیچ حرفی نیست

                                 باقی هر چه هست

                                    تنهایی بی پایان من و خداست . . .

 

 

لا لا ای دختر شب های خامـــــوش ببند چشماتو این دنیا سیاهـــه

آخـــــه دیدن نداره بی کسی ها شنیدم مـــوج غصـه توی راهـــه

 

ببند چشمـــاتو  که دیگـــه نبینی هجـــوم غصـــه رو توی خیابون

کدوم لیلی کدوم شیرین دروغه کی میخواد پاشه روی دست مجنون؟

 

ببین حتی ستـــاره رفته از شب برای آسمــــون ماهی نمـــونده

گمونم خورشیدو دزدیده دنیا اونو برده تو چاه غـــــــم سوزونده

 

بغــــــل کن غصه هاتو جای دستی که باید توی دستای تو باشه

خدا داره می بینه غصـــــه هاتو مگــــه میشه خـــدا با تو نباشه

 

صدای پا میاد انگـــاری ماتـــم خیـــــال رفتن از شهــــرو نداره

داره می گــــرده دنبال نگاهت که هی بارون بشه نـم نـم بباره

 

لا لا ای دختــــر شب های خامـــوش نذار اشکاتو این دنیا ببینه

شاید روزی خـــدا با دست پاکــش گلای اشکو از گونه ات بچینه

 

خـــــــدا می دونه زنــدونه زمینش برای اینه مــرگو آفــــریده

آره این جــا سیاهـــه اما میگن خدا اون دنیـــارو رنگی کشیده               

                                                                               (اردی بهشت 87)


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت


دارد دلم برای شما شور می زند...

خطی گرفته دفتر شعـــر مرا ، و باز زیر نگاه قافیه هاشــــــــور می زند

اینجا بدون چشم تو دلتنگ می شوم آنجا که نبض حادثه بد جور می زند

 

به جاده ای که همسفرت می شود بگو پس کی دوباره آمدنش را بغل کنم؟

دارد زمان آمدنت دیر می شود دارد دلـــــــم برای شمــــا شــــور می زند

 

هی خوشه خوشه چشم تو را شعر کرده ام تا چشمهای روشن دنیا نبیندت

چشمان شور مردم دنیا شنیده ام آفت به خوشه خوشه ی انگور می زند

 

آری نگاه کن به من عاشق ترین شوم مستم کن از پیاله ی چشم شرابی ات

هی جرعه جرعه چشم تو را سر کشیده که دنیا برقص آمده تنبور می زند

 

دنیا به رقص آمده اما مسافـــرم باور نکن برای تو دائـــم برقصــــد او

هی پیش چشمهای تو می چرخد و سپس یک لحظه مست باشی و محسور،میزند

 

 آه ای مسافری که همه جاده های دور دست دخیل را به نگاهت گره زدند

دارد زمان آمدنت دیر می شود دارد دلم برای شما شور  می زند

 

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting