می خواستم با یه غزل بیام اما ... گمش کردم! چه حس بدیه وقتی شعرتو گم می کنی و هرچی کلنجار میری با خودت جز یکی دو بیت هیچی یادت نمیاد...
تن کن لباس رزم خودت را و عاشقانه بجنگ...
این شعر نیست فقط یه دل نوشته ست...
.
.
.
پوتین هایمان هم اندازه مان نبود
دنیایمان را که وجب می کردی
از گلیم پاره اتاقمان بیشتر قد نمی کشیدیم
و توپ پلاستیکی مان
و کوچه
که دروازه ی گل کوچکمان
در گلویش گیر می کرد
و ما
که اندازه شناسنامه ها نبودیم.
شب ها که دیوانه مان می کرد
بوی عرق
باروت
تفنگ به دست
خواب گل کوچک می دیدیم
و توپ پلاستیکی را
که هی می افتد در حیاط دختر همسایه
و او اخم می کند به ما
که پوتینمان به شناسنامه مان نمی خورد
و قل میدهد دنیایمان را
و دنیا قل می خورد
قل می خورد ...
و می آید و پوتین های مرا می بوسد
و من
توپ را بر نمیدارم
و تفنگ عرق کرده را به سینه ام می چسبانم
تا بفهمد
ما هیچ کجامان به شناسنامه مان نمی خورد
و شناسنامه یک عدد بود
که ما را تعریف نمی کرد
درست مثل آنکه تقسیمش کرده باشی بر هیچ
تقسیمش کرده باشی بر مرگ...
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته شبیه همان زمان که نبودی به درد و غصه شکستم به آن نشان که نبودی چگونه از شب سردم شهاب گونه گذشتی دچار لکنت چشمم از آن زمان که نبودی چو آدمان نخستین به غار گریه خزیدم چو آدمان معاصر چه مهربان که نبودی بغل گرفتم از آن شب بهانه های دلم را سرش به شانه ی من هی تکان تکان ... که نبودی مرا به خاطره دادی مرا به قصه سپردی یکی نبود و یکی ...نه ، تو هم همان که نبودی نوشتم از سر عادت در این غزل غم خود را صدای بغض من است این بخوان بخوان که نبودی ...
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت
بس که شیرینی لبانم باز می چسبد به هم
بال هایم لحظه ی پرواز می چسبد به هم
تا نگاهم می کنی بر من عسل می بارد و
پلک هایم از همان آغاز می چسبد به هم
مست می رقصی و گاهی توی شعرم میچکی
واژه ها تک واژها با ناز می چسبد به هم
خواب دیدم دره ها داوود اسمت می شدند
حنجره در حنجره آواز می چسبد به هم
این دل صد تکه را با چشم هایت زنده کن
تکه های مرده با اعجاز می چسبد به هم
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 18:34 موضوع | لینک ثابت
غروب شده قلب منم هوایی
خیالتون باز اومده سراغم
بذار همه ستاره ها بفهمن
که از چراغ چشماتونه داغم
نفس نفس ستاره بارون میشم
شب نگاهتون ستاره خیزه
فقط به من نگا کنید میترسم
پولک چشماتون یه وقت بریزه
دلم میخواد غروبا هی سایتون
مثل لحاف دور تنم بپیچه
سرم رو شونه هاتون آروم بشه
عطر شما تو پیرهنم بپیچه
خدا خودش می دونه خیلی تنهام
دلی اسیر دست روزگاره
اگه شما قسمت من نبودی
چرا دلم شور شما رو داره؟
چه سریه نباشی این آسمون
شباش همش سرده همش سیاهه
تموم دنیا می دونن نگاتون
دلخوشی ستاره ها و ماهه
جونم براتون بگه این شبا که
نیستی دل ماه و ستاره خونه
امون ازین نفس که تنگه امشب
امون ازین قهرای بی بهونه
شما که رفتی آسمون سیاه شد
می گن قشون جنا ماهو بردن
یه توده ابر جبهه ی مخالف
یه شب یه ماه سوخته پس آوردن
ماه دیگه ماه نبود زغال غم بود
غمش تموم آسمونو برداشت
سیاهی هی تو آسمون شعله زد
کی از دل سوخته ی ماه خبر داشت
جنا ستاره ها رو نخ کشیدن
شبیه اسفند یکی یه دونه
جونم براتون بگه این شبا که
نیستی دل ماه و ستاره خونه
ستاره رو تو آسمون شکستن
نبرد شیشه ها و سنگه امشب
دنیای بی شما چقد سیاهه
امون ازین نفس که تنگه امشب
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت
"بزن به شیشه بفهمان که سنگ یعنی چه"
بهار هم تموم شد. خیلی دلم می خواد بعد این همه مدت حرف بزنم... داد بزنم ... اما ...
به نام خدایی که زن ندارد
و اگر نان هم نباشد
غصه می خورد
و سیر می شود
درست مثل ما
که نان نداریم
و آب هم
و تا دلتان بخواهد غصه می خوریم .
به نام خدایی که حرف ندارد
این روزهایی که مناره ها را
بلند تر از بخت آدم ها می سازند
و ما که انتظار را بلند بلند نفس می کشیم
تا ببیفتد اتفاقی که معجزه است
و به همه مان یک کاشی از مناره ها برسد
و یک حوض کوچک
دریا
و یک سنگریزه
کوه.
به نام خدایی که زن ندارد
و نمی داند که زن ها دلشان النگو می خواهد
و لباس نو دوست دارند
و مردهایی که
غریزه شان را کشته اند
و زنانشان را هم .
و خدایی که زن ندارد
شب ها
پتوی یک نفره اش را
تا روی چانه اش بالا می کشد و فکر می کند
که چقدر خوشبخت است!
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت
مهتاب می شوی و دلم شور می زند امشب که چشم هر چه پلنگست سمت توست در من دوباره غیرتم آتش گرفته است این چشم های هرزه ی بد مست سمت توست من درد می کشم ، و تو که قرص کاملی امشب اگر درون غزلهام حل شوی... امشب اگر به جرعه ای از چشم روشنت معجونی از نجابت و شیر و عسل شوی... رویاست اینکه می شکند در ترانه ام همراه بغض وحشی چشمم بدون تو آنجا تو و ستاره و شب های کهکشان این جا کسی دچار تو کم کم بدون تو ... داری دلیل هرچه جنونست می شوی یعنی دلیل خود کشی ما نهنگ ها فردا که شهر درهمه جا چرخ می زند در جستجوی قاتل ماهی قشنگ ها- شاید تورا به جرم همین چشم ها و یا اصلا به جرم ماه شدن در مدار دل یا نه به جرم اینکه تو عاشق نمی شوی حبست کند برای ابد در حصار دل گالیله هم که رقص تو را دید کل کشید او اولین نهنگ زمین بود کشته شد آجر به آجر اسم تو را هی نوشت و بعد مثل سه نقطه توی اوین بود کشته شد گالیله عاشقت شده بود و نجوم؟ نه هرشب برای چشم شما شعر می سرود هی می نشستی از سر شب توی شعرهاش دست از تمام وسعت شب ها کشیده بود می دانم عاشقانه تو را روح گالیله هر شب درون حجم خودش غرق می کند حتی اگر برای شما خود کشی کنم روح من و گالیله ی تو فرق می کند...
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت
حضور حس عجیبی زنانه در بدنم
و هی به درد نبود تو مبتلا شدنم
و چله چله کشیدم خطوط تار تو را
به روی دار و نشستم تو را رقم بزنم
نبرد دائم من با سکوت تلخ اتاق
و هی نگاه تو را رج به رج گره زدنم
دوتا سفید تَ تق... یک ردیف میشی باز
ردیف خاطره هایت هدف گرفته تنم
گره گره مژه هایت نفس زنان اتاق
و مزه ی گس یک عصر جمعه در دهنم
تو رفته ای که بیایی و دار قالی که
تو را گرفته نبینی چطور می شکنم
هنوز منتظرم مثل روزهای نخست
ببین بزرگ شده گل به روی پیرهنم
رمان " شیدا "
نویسنده : سمیه صالحی
نمایشگاه کتاب تهران- غرفه ی انتشارات پرسمان
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت
افتاد توی حنجره ام بغض و ناگهان یک لحظه بعد صاعقه باران مرا گرفت
مثل کبوتری که پرش را شکسته اند غربت درست گوشه ی ایوان مراگرفت
احساس می کنم که غریبم برای خود من سال هاست توی خودم گیج می خورم
آن روزها که از همه دنیا دلم برید آن روزها که غصه فراوان مرا گرفت
در ازدحام وحشی شهری جهنمی دائم به عمق سرد لجن دست و پا زدن
آنقدر توی وسوسه ی شهر گم شدم تا دست های حضرت شیطان مرا گرفت
من نقش اول همه ی قصه های تلخ شخصیت نخست سکانس خلافها
دست من و ضریح شما؟! خوب درست نیست وقتی که بوی خاکی انسان مرا گرفت
من هر شب از تمام دلم گرگ می شوم بیهوده سعی می کنی آدم نمی شوم
سرگیجه های وحشی یک گرگ آمد و یک لحظه بعد توی خیابان مرا گرفت
باران گرفته در حرمت ابر پشت ابر این دل کجا و گوشه ی امن حرم ببین
شیطان هنوز توی تنم راه می رود رد می شدم که عطر تو یک آن مرا گرفت
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت
"هو الطیف"
می خواهم بروم ...شاید برای همیشه....نمی دانم.شاید اگر حرفی بود و دلی که بنویسد دوباره آمدم....
باید زودتر از این ها می رفتم.این روزها که نه دستی دستی را می گیرد و نه دلی برای دلی می تپد و نه حتی کسی گوش می سپارد به حرف هایی که مثل خوره به جانت افتاده اند،چرا باید نوشت ؟ اصلا از چه باید نوشت؟
مگر جز این بود که آمدم تا حرف هایم را به گوشی برسانم و دردهایم را بلند بلند بنویسم تا چشمی که باید ببیند، ببیند و گوشی که باید بشنود ، بشنود. و بیاید و دست های کوچک شعرم را بگیرد . و .... مهم نیست ...
بگذار همه ی حرف های پشت خط، بماند برای وقتی دیگر...
باید باور کنم که زمین با همه ی بدی ها وخوبی هایش مال من است.اگر روزها شیرین بودند شما را شریک شادی خواهم کرد و اگر تلخ گذشت همه اش برای خودم و شعرهایم...
با سپاس فراوان از دات سا که شعر را می خواندند به خاطر خود شعر(کلاس سنتز را هیچگاه فراموش نخواهم کرد و حرف هایی که شاید فقط برای من گفته می شد...)استاد عزیزم سپاس به خاطر تمام محبت هایتان. سپاس...
تشکر می کنم از همه که آمدند ، خواندند ، نقد کردند، نقد نکردند، خندیدند، فحش دادند... از تمام آشنایان غریبه هم ممنونم که حق دوستی را خووووب به جا آوردند.
اما ممنونم از استادی که مجبورم کرد یاد بگیرم... نه تنها شعر را بلکه زندگی را ... درس هایی که تا زنده ام فراموششان نخوام کرد... (ما آسمان گردیم این جا جای ما نیست...)
(مثل خدا تنهای تنها بود و بی کس...)
و در آخر به یاد وجود پاکی که در تمام برگه هایم "هوالطیف" می خوانمش.
باید رفت.شاید روزی دیگر و جای دیگری یکدیگر را ببینیم دوست من!( خدایا چقدر حرف مونده تو گلوم!!! )
راستی حلال کنید
به امید دیدار
(پشت خط)
بووووووق................................بوووووووق..........................بووووووووق..............
................................
.......................
..............
..........
......
....
..
.
پایان.
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت
تنهاییم تا بی نهایت ضرب در چند؟
دنیا شبی آرام و بی غم تا سحر چند؟
چشمان حسرت دیده ام را می فروشم
قلب ترک دارم کنار چشم تر چند؟
پرواز در من مرده می آید به دنیا
یعنی قفس چند این شکسته بال و پر چند؟
دائم کسی در کوچه نان خشک می گفت
آقا بیا یک سفره خالی بی ثمر چند؟
آغوش گرم و خانه ای گرم و دلی گرم
دنیا تمام دلخوشی ها یک نظر چند؟
باید دل از دست کدامین غم بسوزد؟
این قلب کوچک نامسلمان، بخش بر چند؟
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند.
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY