تبليغاتX
از تو چه پنهون ...

نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشی

 

چه بگویم؟  واقعا به این آدم ها چه می توان  گفت؟ 

شما که درست پشت سر من ایستاده اید بوی خنجرتان دارد گلویم را می سوزاند...

گاهی باید فریاد زد ... گاهی باید زد...

گاهی فقط باید به حماقت بعضی ها خندید...

نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میان چادر گلدار و سنتی مردن

بساط سینی چای و دلی که این جا نیست

چقدر منزجر از" اصل مطلبم" آقا

صداق؟مهریه ؟ نه درد من که این ها نیست

 

نفس گرفته ازین ازدحام آدم ها

شبیه برده گرفتار نسل بی دردی

تنم که زیر نگاه کسی رصد می شد

چه چشم های کثیفی عجب شب سردی

 

 

چقدر جای تو خالیست پشت آن شیشه

من از تمام خودم ظالمانه دلگیرم

دوباره پنجره دارد به عشق می خندد

چه خنده ی لزجی ، عق بزن به تقدیرم

 

نشان بردگی ام را زنی نشان می داد

کسی که صورت من را مدام می بوسید

دوباره پنجره غرق است تا کمر درآب

که عشق زیر همین چادر عزا پوسید

 

عسل – صدای هلهله- نه... مثل زهر ماری بود

که داشت توی دهانم مدام می چرخید

گرفته بغض گلوی مرا و انگشتش

میان نطفه ی شب گریه هام می چرخید

 

.....

 

تمام پنجره ها بسته پرده ها بسته

اتاق پر شده از نور قرمزی دلگیر

و شهر پشت اتاق شکنجه منتظر است

به مرگ دخترکی بی گناه، بی تقصیر

 

نگاه می کندم چشم های مردی که

شبیه فاتح یک قله سخت می خندد

که دخترانگی ام را به بند می گیرد

که دخترانگی ام را به تخت می بندد...

 

 

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت


احساس میکنم سخت شده ام .سنگ کرده مرا این روزگاری که لبخندهای صبح  مرا با نیشخند پاسخ می دهد .

 این جا بود که فهمیدم چقدر دوست ندارم... چقدر دور و برم پر است از آدمهایی که "داد درد مشترک می زنند" و فقط داد می زنند و فقط داد می زنند و فقط....

حالم به هم می خورد ازهمه ی آن هایی که ادعا می کردند و پوچ درآمدند ...

حالم به هم می خورد از این همه چشم پشت پنجره ... از این همه گوش پشت درها و دیوارها ... از این همه زبان که فقط زخم می زند زخم می زند زخم....

و تو که همین نزدیکی ها هستی... نمی دانی که چقدر حالم بد است از همه ی آدمها ...

 

اگه عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه

بی خیال بد بیاری زنده باد این عاشقانه ...

 

 

 

 

 

خدا نوشت که من شاعرم... که پر دارم

که از سخاوت دست تو دانه بردارم

 

مرا برانی اگر از قفس نخواهم رفت

اگرچه سوخته ام جسم شعله ور دارم...

 

از استغاثه ی چشم تو خیس بارانم

گره گره به دلم ابر بارور دارم

 

من از تبار همه مرغ عشق ها مادر

از آتش همه ققنوس ها پدر دارم

 

برای حضرت ماه تو شعر می گویم

برای توست دمادم غزل اگر دارم

 

همین که پیش تو هستم برای من کافیست

همین که از نفست سهم بیشتر دارم

...

..

.

تمام ترس من این است یک سحر ناگاه

نه شاعرم نه تو هستی نه بال و پر دارم

 

 

***********************************

حوای من ، زمستان رفتنی ست ...بوی باران نمی آید بوی سبزه ...بوی خاک....

نمی فهمم چشم هایی را که بعد از یک عمر آشنایی بعد از یک عمر غزل طور دیگر نگاه می کندم.

نمی فهمم شانه هایی را که بام است برای کبوتری که جلد نیست ...

نمی فهمم تپش های گاه و بی گاه قلب امانتی را...

وقتی می دانم این پیوند روزی پس می زند این عضو غریبه را....

نمی دانم حوای من ...باد بوی عجیبی را با خود به این جا آورده است بوی باران ؟نه...سبزه؟ نه... خاک.... بوی خاک ...بوی آدم می دهد این باد که سر می کوبد به این شیشه ها و پنجره ها...

چرا هیچ کس نمی فهمد حوا؟چرا هیچ کس زبان مرا نمی فهمد؟ من به زبان غزل حرف می زنم چرا هیچ کس دل نگران روزهای بعد از این نیست؟چرا هیچ کس این آشفته حالی مرا نمی فهمد؟ حوا... موهایت را به دست باد نسپار که پنجه پنجه ی ادم است و دندان دندان گرگ... حوای من زمستان می رود اما هیچ کس نمی داند یاکریم پشت پنجره هر روز با چه اضطرابی به مهمانی من می آمد

زمستان می رود حوا اما هیچ کس نمی داند سرمایی را که زیر پوست من در جریان است....

حوا بگذار آرام بگیرد این بغض خانگی... تنها تویی که حال مرا می فهمی...

 

 

 

 

 

 

نوروز پیروز


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ساعت 12:7 موضوع | لینک ثابت


هیچ کس نمی شنود

خدا سرفه می کند

از شانه هایش

برف

 

آرام

 

آرام

 

روی

تیر بارها

روی

 تانک ها

روی

 سنگرها را سفید می کند

 

-  سرفه -

گلوله های سربی سوت می کشند

 

-  سرفه  -

 

فریاد سربازها شلیک می شود

زمین می ریزد

بی امان برف

- سرفه -

هیچ کس نمی شنود

 

-سرفه-

 

-سرفه-

 

خدا

بغضش را می خورد

 

 

دست های نا امیدش را

 از جیب بزرگش بیرون می کشد

-    هاااااااا    -

        مه  

               آرام  

                       آرام  

                               روی     زمین     می خزد

زمان می ایستد

 پا زمین می کوبد به احترام

و دستش را کنار شقیقه اش نگه میدارد

نفس می گیرند

 تیربارها

 گلوله ها

سربازها

خدا از بالای عینکش نگاهی می کند

 

-سرفه-

 

 - به نام خدا ...

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 9:5 موضوع | لینک ثابت


 

ساعت سه شبست بدون رمق...سگی...

شاعر بلند می شود از این ورق  سگی

بر روی صفحه ریخته امشب به جای شعر

یک خط نگاه مست تو یک خط عرق سگی...

 

 

این روزها پرم از بیت هایی که هیچ وقت غزل نمی شوند

پرم از احساساتی که مادرانه دوستشان دارم حتی اگر

هیچوقت

 به دنیا

 نیایند .

 

 

 

انگار شاخه های درختم که تن بر شکنجه های هرس دادم

تنها تر از همیشه که آغوش گرم تو را به حادثه پس دادم

 

انگار توی حنجره ام اسبی رم کرد و خواب دهکده را آشفت

ماهی . سیاه کوچک چشمم را بوسیدم و به رود ارس دادم

 

بر شانه های سایه ام افتادم پرواز مرده توی پرم انگار

برگشتم از نهایت دلتنگی سر را به میله های قفس دادم

 

پشت خطوط فاصله جا ماندی وقتی که با اراده گمت کردم

وقتی که ظالمانه تو را دست این اجتماع بی همه کس دادم

 

بعد از تو سوت و کوری شب ها را با نبش قبر خاطره حل کردم

لب بر لبان مرده ی تنهاییم آوردم و دوباره نفس دادم

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


این روزها که بهتم را نه می توانم بیان کنم و نه می توانم فرو ببرم ....

 

 بگذار همان کودکی باشم که بهانه ی گریستنش را در دل کوچکش

 

 پنهان می کند و بلند بلند اشک می ریزد ... می گویم برای

 

عروسکم گریه می کنم تو هم به رویم نیاور و باور کن...

 

 

 

 

چه قدر درد بزرگیست جای من باشی

زمانه مرد بخواهد تو را و زن باشی

 

و با کسی که درون تو شاعر خوبیست

همیشه شاهد یک جنگ تن به تن باشی

 

 

تمام روز دل از غصه بیستون بشود

و شب گلو بخراشی و کوهکن باشی

 

 

گرفته بغض گلوی تو را و می خواهی

تمام قد همه از پا و سر دهن باشی

 

 غمت برای خودش مرد قابلی شده است

فقط گمان کن اگر ظالمانه زن باشی ...

 

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


وقتی نیستی...

 

 

 

وقتی نیستی

 

حال تبعیدی ها را می فهمم

 

که چرا سیگارهایشان

 

سر به سر یک دیگر می گذارند

 

تا آخرین نفر.

 

که در باران سوختن می چسبد

 

حتی با چایی که بوی ماندگی اش

 

نفس به نفس این شهر مرده می دهد...

 

×××××××××××××××××××××××××××××××

 

 

و اما غزل...

 

 

 

برقص نت به نت آرام با من و ویولون

بگیر دست مرا هی جهنمی تر کن

 

به احترام تو برخاست از زمین باران

کلاه شعبده افتاد از سر سالن

 

چقدر حادثه خیزست پیچ هر مویت

شبیه جاده ی چالوس تا تنکابن

 

شبانه از لبت آهسته سیب می دزدم

آهای ! جاذبه این جاست حضرت نیوتون

 

بگیر روسری ام را میان انگشتت

تکان تکان بده ، من را جهنمی تر کن

 

 

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در پنجشنبه دهم شهریور 1390 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت


هیچ کس مثل قبل تنها نیست...

حوای من ، لبخندت را نمی شود به هیچ کجای این زندان ربط داد بگذار فکر کنند آزادی... آن قدر آزاد که با نسیمی از جا کنده می شوی و می روی و می روی و ...

و این خاصیت قاصدک هاست که با تمام بی کسی ها لبخند بر لب ...

 

 

 

مثل هر شب نشسته ای پای رابطه از نگاه تلویزیون

در سرم مثل باد می پیچد خنده ی قاه قاه تلویزیون

 

من خودم را گره گره بستم به تن تارو پود قالیچه

تو خودت را سپرده ای دست صحنه های گناه تلویزیون

 

رابطه پخش می شود آرام خانه را بوی بغض می گیرد

به من از پشت چله می خندد صفحه ی راه راه تلویزیون

 

رج به رج روی دار می ریزد شرجی چشم های  تب دارم

ــ هیچ کس مثل قبل تنها نیست ... بازهم اشتباه تلویزیون

 

 

می روم پشت شیشه بغضم را به سر و روی شهر می پاشم

کوچه هی داد می زند: دربست یک نفر ایستگاه تلویزیون

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت


رو به دوربین لطفا... سیب!

حوای من این آدم ها را که هم جنس خودم هستند نمی فهمم چه برسد به خدایی که حریر است ... نور است نمی دانم ...هرچه هست از جنس آدم ها نیست.

حوا گندم بچین ...سیب... نمی دانم فقط دست ببر به میوه ای که ممنوعه باشد بگذار از این زمین هم رانده شویم.نمی دانم به کجا... کدام سیاره...فقط بچین حوا... خسته ام.

حوا دست هایت را باز کن تا آسمان یک دل سیر گریه کند.

 

 

 

خوابیده ای کنار من وفکــــــــــر می کنی

به چشم های مشکی زن، خنده ای ملوس

 

 

من خیـــــــره مانده ام به خـــــودم در کنارتو

آهنگ پس زمینه ی عشقی :" مرا ببوس..."

 

پیچیده است توی سرم سوت و هلهله

خود را به خواب می زنی از چشم های من

دارم میان جـــــــــــــاده نفس کم میاورم

دائم نگاه می کندم چشـــــــــم های زن

 

باران گـــــــرفته بود ، و تنهایی من از

تنهایی عجیب خـــــــــــــدا هم کشنده تر

چشمان زن به صورت تو خیره مانده بود

چشمان هرزه ی زن و لب های ...

 

حتی خــــــــــدا و حضرت شیطان کنار هم

مبهــــوت رابطـــــه از نوع دیگـــــــــــرند

این دست ها برای چه می لرزد این قدر؟

من را به روی دوش که دارند می برند؟

 

ذهنی که خط به خطش از آن زن مصور است

چشمی که بغض می کند و بسته می شود

باران تمــــــــام می شود از رفت و آمد ِ-

سرد نفس دوباره دلــــــــــم خسته می شود

 

زن می رود به سمت در و چشمهای تو

تا پشت در به بدرقه اش نیز می رود

تنهایی ام به هرزگی ات فحش می دهد

تنهایی ام به خاطر تو فحش می خورد

 

خوابیده ای کنار من و بغض کرده ام

لبخند می زنید به هم.../ قصه ی فریب/

من محو می شوم ، و زن آرام جای من

انگار گفته رو به تو- هی عاشقانه- سیب

 

 

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در جمعه سی و یکم تیر 1390 ساعت 7:54 موضوع | لینک ثابت


غزل کوتاه می آید ...

 

 

دلم با یک اشاره ، یک نفس یک آه می گیرد

غزل کوتاه می آید دلم هرگاه می گیرد

 

سرم بر شانه ی شب هق هقش را خیمه می بندد

ستاره اشک می ریزد گلوی ماه می گیرد

 

برای بار چندم سمت چشمت قبله می چرخد

سراغ آیه هایت را از این گمراه می گیرد

............

 

چرا هربار می خواهم کمی خورشید تر باشی

مرا سال سیاه و برف بهمن ماه می گیرد؟

 

لبت را دور کن آیینه ام از مرگ می ترسم

دعای مستجاب الدعوه با یک آه می گیرد

 

 

یک بیت حذف شد


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت


جنگ تلخ است مثل بادامی ....

می وزی تا تکان تکان بدهــــی       

 توی ذهـــــــنم دوباره یادت را

شعــــــــــرهایم ولی نمی فهمند                      

معنی ســــخت ترک عادت را

 

جنگ تلــــــــخ ست مثل بادامی                           

کــــــه ته جیب عیـــــد می ماند

مثل یک زخــــم شیمیایی کــــه                           

 در گلــویی ترانه می خــــواند

 

قهرمان!صحنه ی نبرد این جاست                 

 من پر از جنگ تن به تن شده ام

بشکن اکنون شب محــاصره را                       

مثل سرباز بی وطـــــن شده ام

 

صحنه ی جنگ تو پر ازمین است                

 بـــوی باروت ... زوزه ی ترکش

توی یک نامــــه لااقـــــــل بنویس                            

چه کنم؟ بغض تا ابد ســــــرکش –

 

بسته راه گلــــــــوی من را مـــرد                            

جنگ من جنـگ شیمیـــایی نیست

گـــــرگ ها پشت در کمین کردند                        

راه این کــــــه شبی بیایی نیست؟

 

شب تمـــــام اتاق می لــــــرزد                             

 پنجـــره باز می شود ناگـــــاه

یک نفرگــــریه می کند در من                          

 یک نفر داد می زند در چـــاه

 

آسمان شعــــله می کشد دائـــم                              

نعـــــره هــــای مهیب کاتیوشا

ترکشی می خورد به کابوســم                          

توی آغـــوش می کشم خود را

 

از خــــود صبح توی تلویزیون                           

صحنه ی جنگ را نشان می داد

یک نفر در دلـــــــم لگـد می زد                             

 آن طرف یک پرنده جان می داد

 

خـــــواب دیدم که از پرنده پری                          

 باز آماده ی سفـــــــــر شده ای

قهــــــرمانم! دلت نمی لـــــرزد                                 

که بگویم تو هــــم پدر شده ای؟

 

روزها با خشاب خالـــــی شعر                            

 در نبود تو سخت می جنــــگم

قهرمان!صحنه ی نبرد این جاست                    

باورم کـن کــــه سخت دل تنگــم

 


 

نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت